+ - x
 » از همین شاعر
1 ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست
2 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
3 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
4 چو باد عزم سر کوی یار خواهم کرد
5 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
6 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
7 نفس برآمد و کام از تو بر نمی آید
8 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
9 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
10 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ

 » بیشتر بخوانید...
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 گفتی جهان شبیه تو احمق نداشته
 عبث تعلیم آگاهی مکن افسرده طبعان را
 سارا! لباس های كثیفم نشُسته ماند
 پر خون بود از یاد لبت شیشه ی عاشق
 عاقبت ای جان فزا نشکیفتم
 یارب سوزی که جسم و جان را سوزم
 نی سیم و نه زر نه مال خواهیم
 تا که ياد ابروی آن ماه سيما می کنم
 سر برمزن از هستی تا راه نگردد گم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
کز چاکران پیر مغان کمترین منم
هرگز به یمن عاطفت پیر می فروش
ساغر تهی نشد ز می صاف روشنم
از جاه عشق و دولت رندان پاکباز
پیوسته صدر مصطبه ها بود مسکنم
در شان من به دردکشی ظن بد مبر
کآلوده گشت جامه ولی پاکدامنم
شهباز دست پادشهم این چه حالت است
کز یاد برده اند هوای نشیمنم
حیف است بلبلی چو من اکنون در این قفس
با این لسان عذب که خامش چو سوسنم
آب و هوای فارس عجب سفله پرور است
کو همرهی که خیمه از این خاک برکنم
حافظ به زیر خرقه قدح تا به کی کشی
در بزم خواجه پرده ز کارت برافکنم
تورانشه خجسته که در من یزید فضل
شد منت مواهب او طوق گردنم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *