+ - x
 » از همین شاعر
1 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
2 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی
3 ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
4 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
5 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
6 افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
7 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک
8 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
9 صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
10 روزگاریست که ما را نگران می داری

 » بیشتر بخوانید...
 ای قلب و درست را روایی
 دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم
 ای روزگار! نگذری از آبروی من
 ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته
 آزادی
 مدت وزارت در کابینۀ کرزی
 صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
 تو میگوئی که دل از خاک و خون است
 آشپزخانه
 جز در تو . اسراری نمانده است

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

حجاب چهره جان می شود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده برفکنم
چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست
روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
عیان نشد که چرا آمدم کجا رفتم
دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس
که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
اگر ز خون دلم بوی شوق می آید
عجب مدار که همدرد نافه ختنم
طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع
که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار
که با وجود تو کس نشنود ز من که منم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *