+ - x
 » از همین شاعر
1 دارای جهان نصرت دین خسرو کامل
2 حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند
3 دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
4 درد ما را نیست درمان الغیاث
5 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
6 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
7 چه مستیست ندانم که رو به ما آورد
8 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
9 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
10 چه بودی ار دل آن ماه مهربان بودی

 » بیشتر بخوانید...
 یک سخن در عشق دایم قابل یادآودریست:
 مردمان عمری پی کلاف سرگُم میروند
 کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
 آه از آن رخسار برق انداز خوش عیاره ای
 مرغی دیدم نشسته بر باره طوس
 خوش بحال ما که ما را این در و دیوار هست
 مشک و عنبر گر ز مشک زلف یارم بو کند
 احساس
 به من نگر که منم مونس تو اندر گور
 هر کی بالاست مر او را چه غمست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *