+ - x
 » از همین شاعر
1 راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست
2 منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
3 من که از آتش دل چون خم می در جوشم
4 مخمور جام عشقم ساقی بده شرابی
5 بر سر آنم که گر ز دست برآید
6 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
7 شاه شمشادقدان خسرو شیرین دهنان
8 صوفی گلی بچین و مرقع به خار بخش
9 درخت دوستی بنشان که کام دل به بار آرد
10 گر دست رسد در سر زلفین تو بازم

 » بیشتر بخوانید...
 کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر
 بگذشت مه روزه عید آمد و عید آمد
 کعبه طواف می کند بر سر کوی یک بتی
 بادها
 بگفتم عذر با دلبر که بی گه بود و ترسیدم
 خسته
 خشمین بر آن کسی شو کز وی گزیر باشد
 فلکا بگو که تا کی گله های یار گویم
 پیش چنین جمال جان بخش چون نمیرم
 نه در خويشم از آن از خويش بيرون گفتگو دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
طایر قدسم و از دام جهان برخیزم
به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی
از سر خواجگی کون و مکان برخیزم
یا رب از ابر هدایت برسان بارانی
پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم
بر سر تربت من با می و مطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم
خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات
کز سر جان و جهان دست فشان برخیزم
گر چه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کش
تا سحرگه ز کنار تو جوان برخیزم
روز مرگم نفسی مهلت دیدار بده
تا چو حافظ ز سر جان و جهان برخیزم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *