+ - x
 » از همین شاعر
1 به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
2 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
3 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
4 صبا وقت سحر بویی ز زلف یار می آورد
5 می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی
6 تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
7 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
8 آن که رخسار تو را رنگ گل و نسرین داد
9 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
10 اگر رفیق شفیقی درست پیمان باش

 » بیشتر بخوانید...
 روزن دل! آه چه خوش روزنی
 این قافله عمر عجب میگذرد
 آه چه دیوانه شدم در طلب سلسله ای
 چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش
 تو را که عشق نداری تو را رواست بخسب
 ای دشمن روزه و نمازم
 قدر غم گر چشم سر بگریستی
 هله پاسبان منزل تو چگونه پاسبانی
 چو تخم اشک به کلفت سرشته اند مرا
 در ازل هر کو به فیض دولت ارزانی بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
حاصل خرقه و سجاده روان دربازم
حلقه توبه گر امروز چو زهاد زنم
خازن میکده فردا نکند در بازم
ور چو پروانه دهد دست فراغ بالی
جز بدان عارض شمعی نبود پروازم
صحبت حور نخواهم که بود عین قصور
با خیال تو اگر با دگری پردازم
سر سودای تو در سینه بماندی پنهان
چشم تردامن اگر فاش نگردی رازم
مرغ سان از قفس خاک هوایی گشتم
به هوایی که مگر صید کند شهبازم
همچو چنگ ار به کناری ندهی کام دلم
از لب خویش چو نی یک نفسی بنوازم
ماجرای دل خون گشته نگویم با کس
زان که جز تیغ غمت نیست کسی دمسازم
گر به هر موی سری بر تن حافظ باشد
همچو زلفت همه را در قدمت اندازم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *