+ - x
 » از همین شاعر
1 گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
2 هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
3 ای که مهجوری عشاق روا می داری
4 ساقی به نور باده برافروز جام ما
5 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
6 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
7 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد
8 ساقیا برخیز و درده جام را
9 گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
10 چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری

 » بیشتر بخوانید...
 جایزه برای کرزی
 ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
 جز جانب دل به دل نیاییم
 دری و فارسی
 تو فقیری تو فقیری تو فقیر ابن فقیری
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 از او فقط غبار فقط دود مانده است
 ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من
 می شدی غافل ز اسرار قضا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر دست رسد در سر زلفین تو بازم
چون گوی چه سرها که به چوگان تو بازم
زلف تو مرا عمر دراز است ولی نیست
در دست سر مویی از آن عمر درازم
پروانه راحت بده ای شمع که امشب
از آتش دل پیش تو چون شمع گدازم
آن دم که به یک خنده دهم جان چو صراحی
مستان تو خواهم که گزارند نمازم
چون نیست نماز من آلوده نمازی
در میکده زان کم نشود سوز و گدازم
در مسجد و میخانه خیالت اگر آید
محراب و کمانچه ز دو ابروی تو سازم
گر خلوت ما را شبی از رخ بفروزی
چون صبح بر آفاق جهان سر بفرازم
محمود بود عاقبت کار در این راه
گر سر برود در سر سودای ایازم
حافظ غم دل با که بگویم که در این دور
جز جام نشاید که بود محرم رازم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *