+ - x
 » از همین شاعر
1 من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
2 گر چه ما بندگان پادشهیم
3 به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
4 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
5 رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
6 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
7 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
8 بود آیا که در میکده ها بگشایند
9 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
10 جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

 » بیشتر بخوانید...
 غزل بدخشان
 ای آنک جان ما را در گلشکر کشیدی
 مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار
 یا مبسما یحاکی درجا من اللالی
 به اختیار گرو برد چشم یار از من
 ما را سفری فتاد بی ما
 در پیکر من سیخ و جگر می روید
 پیرهن یوسف و بو می رسد
 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
 چنین می زن دو دستک تا سحرگاه

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

نماز شام غریبان چو گریه آغازم
به مویه های غریبانه قصه پردازم
به یاد یار و دیار آن چنان بگریم زار
که از جهان ره و رسم سفر براندازم
من از دیار حبیبم نه از بلاد غریب
مهیمنا به رفیقان خود رسان بازم
خدای را مددی ای رفیق ره تا من
به کوی میکده دیگر علم برافرازم
خرد ز پیری من کی حساب برگیرد
که باز با صنمی طفل عشق می بازم
بجز صبا و شمالم نمی شناسد کس
عزیز من که بجز باد نیست دمسازم
هوای منزل یار آب زندگانی ماست
صبا بیار نسیمی ز خاک شیرازم
سرشکم آمد و عیبم بگفت روی به روی
شکایت از که کنم خانگیست غمازم
ز چنگ زهره شنیدم که صبحدم می گفت
غلام حافظ خوش لهجه خوش آوازم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *