+ - x
 » از همین شاعر
1 خنک نسیم معنبر شمامه ای دلخواه
2 می دمد صبح و کله بست سحاب
3 به دام زلف تو دل مبتلای خویشتن است
4 ای که مهجوری عشاق روا می داری
5 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
6 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
7 شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد
8 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
9 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
10 شب وصل است و طی شد نامه هجر

 » بیشتر بخوانید...
 جان جانی و جان صد جانی
 شب است ساقی! ساغرت کو؟
 دلارام نهان گشته ز غوغا
 گفتا برون شدی به تماشای ماه نو
 ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته
 چه قومی در گذشت از گفتگوها
 زیبا رویان شوی ندارند
 ای دل چون آهنت بوده چو آیینه ای
 ایا سر کرده از جانم تو را خانه کجا باشد
 طبیبیم حکیمیم طبیبان قدیمیم

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
بر آستان مرادت گشاده ام در چشم
که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله
که روز بی کسی آخر نمی روی ز سرم
غلام مردم چشمم که با سیاه دلی
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
به هر نظر بت ما جلوه می کند لیکن
کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *