+ - x
 » از همین شاعر
1 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
2 مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
3 من و انکار شراب این چه حکایت باشد
4 به تیغم گر کشد دستش نگیرم
5 من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم
6 گلبن عیش می دمد ساقی گلعذار کو
7 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
8 مژده ای دل که دگر باد صبا بازآمد
9 صنما با غم عشق تو چه تدبیر کنم
10 ما ز یاران چشم یاری داشتیم

 » بیشتر بخوانید...
 کیست که او بندۀ رای تو نیست؟
 مطربا عیش و نوش از سر گیر
 ز قیل و قال تو گر خلق بو نبردندی
 این رخ رنگ رنگ من هر نفسی چه می شود
 به باغ و چشمه حیوان چرا این چشم نگشایی
 سپاس آن عدمی را که هست ما بربود
 رو قرار از دل مستان بستان
 منم که سايهٔ من فرش بوريای من است
 اگر تو نیستی در عاشقی خام
 لحظه های گم شده

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جوزا سحر نهاد حمایل برابرم
یعنی غلام شاهم و سوگند می خورم
ساقی بیا که از مدد بخت کارساز
کامی که خواستم ز خدا شد میسرم
جامی بده که باز به شادی روی شاه
پیرانه سر هوای جوانیست در سرم
راهم مزن به وصف زلال خضر که من
از جام شاه جرعه کش حوض کوثرم
شاها اگر به عرش رسانم سریر فضل
مملوک این جنابم و مسکین این درم
من جرعه نوش بزم تو بودم هزار سال
کی ترک آبخورد کند طبع خوگرم
ور باورت نمی کند از بنده این حدیث
از گفته کمال دلیلی بیاورم
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر
آن مهر بر که افکنم آن دل کجا برم
منصور بن مظفر غازیست حرز من
و از این خجسته نام بر اعدا مظفرم
عهد الست من همه با عشق شاه بود
و از شاهراه عمر بدین عهد بگذرم
گردون چو کرد نظم ثریا به نام شاه
من نظم در چرا نکنم از که کمترم
شاهین صفت چو طعمه چشیدم ز دست شاه
کی باشد التفات به صید کبوترم
ای شاه شیرگیر چه کم گردد ار شود
در سایه تو ملک فراغت میسرم
شعرم به یمن مدح تو صد ملک دل گشاد
گویی که تیغ توست زبان سخنورم
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوی تو می شنیدم و بر یاد روی تو
دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
مستی به آب یک دو عنب وضع بنده نیست
من سالخورده پیر خرابات پرورم
با سیر اختر فلکم داوری بسیست
انصاف شاه باد در این قصه یاورم
شکر خدا که باز در این اوج بارگاه
طاووس عرش می شنود صیت شهپرم
نامم ز کارخانه عشاق محو باد
گر جز محبت تو بود شغل دیگرم
شبل الاسد به صید دلم حمله کرد و من
گر لاغرم وگرنه شکار غضنفرم
ای عاشقان روی تو از ذره بیشتر
من کی رسم به وصل تو کز ذره کمترم
بنما به من که منکر حسن رخ تو کیست
تا دیده اش به گزلک غیرت برآورم
بر من فتاد سایه خورشید سلطنت
و اکنون فراغت است ز خورشید خاورم
مقصود از این معامله بازارتیزی است
نی جلوه می فروشم و نی عشوه می خرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *