+ - x
 » از همین شاعر
1 حال خونین دلان که گوید باز
2 روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
3 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
4 نصیحتی کنمت بشنو و بهانه مگیر
5 می فکن بر صف رندان نظری بهتر از این
6 خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
7 ماهم این هفته برون رفت و به چشمم سالیست
8 قسم به حشمت و جاه و جلال شاه شجاع
9 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
10 ای سرو ناز حسن که خوش می روی به ناز

 » بیشتر بخوانید...
 گهی جویندهٔ حسن غریبی
 سماع آمد هلا ای یار برجه
 فارغم گر گشت دل آواره ای
 صبحگاه مراد
 بوصل یار اگر در می گرفتم
 به پیشت نام جان گویم زهی رو
 به عزم توبه سحر گفتم استخاره کنم
 روز آن است که ما خویش بر آن یار زنیم
 من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم
 رازست محرمانه بمغز سخن برس

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر دست دهد خاک کف پای نگارم
بر لوح بصر خط غباری بنگارم
بر بوی کنار تو شدم غرق و امید است
از موج سرشکم که رساند به کنارم
پروانه او گر رسدم در طلب جان
چون شمع همان دم به دمی جان بسپارم
امروز مکش سر ز وفای من و اندیش
زان شب که من از غم به دعا دست برآرم
زلفین سیاه تو به دلداری عشاق
دادند قراری و ببردند قرارم
ای باد از آن باده نسیمی به من آور
کان بوی شفابخش بود دفع خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عیاری
من نقد روان در دمش از دیده شمارم
دامن مفشان از من خاکی که پس از من
زین در نتواند که برد باد غبارم
حافظ لب لعلش چو مرا جان عزیز است
عمری بود آن لحظه که جان را به لب آرم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *