+ - x
 » از همین شاعر
1 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
2 باغبان گر پنج روزی صحبت گل بایدش
3 می سوزم از فراقت روی از جفا بگردان
4 یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
5 خمی که ابروی شوخ تو در کمان انداخت
6 سحر با باد می گفتم حدیث آرزومندی
7 دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم
8 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
9 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
10 دست از طلب ندارم تا کام من برآید

 » بیشتر بخوانید...
 آوازهای سرزمین صبوری
 در غیب پر این سو مپر ای طایر چالاک من
 ببسته است پری نهانیی پایم
 نه محتسب نه ملا بر خری سوارم کرد
 خیز تا خرقه صوفی به خرابات بریم
 شنا كن مسیر رودی را كه از چشم های كوه شروع شد
 کی بود خاک صنم با خون ما آمیخته
 چند از این راه نو روزگار
 من از سخنان مهرانگیز
 تردید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر چه افتاد ز زلفش گرهی در کارم
همچنان چشم گشاد از کرمش می دارم
به طرب حمل مکن سرخی رویم که چو جام
خون دل عکس برون می دهد از رخسارم
پرده مطربم از دست برون خواهد برد
آه اگر زان که در این پرده نباشد بارم
پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب
تا در این پرده جز اندیشه او نگذارم
منم آن شاعر ساحر که به افسون سخن
از نی کلک همه قند و شکر می بارم
دیده بخت به افسانه او شد در خواب
کو نسیمی ز عنایت که کند بیدارم
چون تو را در گذر ای یار نمی یارم دید
با که گویم که بگوید سخنی با یارم
دوش می گفت که حافظ همه روی است و ریا
بجز از خاک درش با که بود بازارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *