+ - x
 » از همین شاعر
1 سلامی چو بوی خوش آشنایی
2 چه لطف بود که ناگاه رشحه قلمت
3 چل سال بیش رفت که من لاف می زنم
4 دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند
5 آن پیک نامور که رسید از دیار دوست
6 به جان پیر خرابات و حق صحبت او
7 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
8 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
9 دو یار زیرک و از باده کهن دومنی
10 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم

 » بیشتر بخوانید...
 چو از دل عشق رفت آزار آید
 اگر به مذهب تو خون عاشق است مباح
 سلام بر تو که سین سلام بر تو رسید
 ای سرده صد سودا دستار چنین می کن
 شنیدم مر مرا لطفت دعا گفت
 تا چند اسیر رنگ و بو خواهی شد
 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
 لبت انجیر خُلم و توتِ یاقوتی خنجان را
 اگر بگذشت روز ای جان به شب مهمان مستان شو
 مرغان که کنون از قفص خویش جدایید

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

فاش می گویم و از گفته خود دلشادم
بنده عشقم و از هر دو جهان آزادم
طایر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق
که در این دامگه حادثه چون افتادم
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
سایه طوبی و دلجویی حور و لب حوض
به هوای سر کوی تو برفت از یادم
نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست
چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش در میخانه عشق
هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم
می خورد خون دلم مردمک دیده سزاست
که چرا دل به جگرگوشه مردم دادم
پاک کن چهره حافظ به سر زلف ز اشک
ور نه این سیل دمادم ببرد بنیادم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *