+ - x
 » از همین شاعر
1 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
2 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
3 گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
4 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
5 ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
6 صلاح کار کجا و من خراب کجا
7 در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است
8 خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
9 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
10 سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود

 » بیشتر بخوانید...
 دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
 زهی خجسته زمانی که یار بازآید
 خاک بی خاکی
 تنهایی در صورتم جیغ می زند
 خرد بیگانهء ذوق یقین است
 در هر دشتی که لاله زاری بوده ست
 هله پیوسته سرت سبز و لبت خندان باد
 ای جوانان عجم
 خوش جامه که در هر نارسا رساست
 به من نگر که بجز من به هر کی درنگری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
قد برافراز که از سرو کنی آزادم
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادم
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
من از آن روز که دربند توام آزادم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *