+ - x
 » از همین شاعر
1 بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
2 آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
3 ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم
4 دل از من برد و روی از من نهان کرد
5 زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
6 درآ که در دل خسته توان درآید باز
7 چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
8 یاد باد آن که سر کوی توام منزل بود
9 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
10 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد

 » بیشتر بخوانید...
 کمترین بنده بود مهر گل روی ترا
 پریدن از سر بامی به بامی
 یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش
 رندان سلامت می کنند، جان را غلامت می کنند
 اینجا بلوغ را به سر دار می کشند
 از کفم خوب ترین هدیه ی دنیا برده
 اگر عشقت به جای جان ندارم
 هر نکته ای که گفتم در وصف آن شمایل
 من پیش از این می خواستم گفتار خود را مشتری
 دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
بیا بگو که ز عشقت چه طرف بربستم
اگر چه خرمن عمرم غم تو داد به باد
به خاک پای عزیزت که عهد نشکستم
چو ذره گر چه حقیرم ببین به دولت عشق
که در هوای رخت چون به مهر پیوستم
بیار باده که عمریست تا من از سر امن
به کنج عافیت از بهر عیش ننشستم
اگر ز مردم هشیاری ای نصیحتگو
سخن به خاک میفکن چرا که من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم بر دوست
که خدمتی به سزا برنیامد از دستم
بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت
که مرهمی بفرستم که خاطرش خستم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *