+ - x
 » از همین شاعر
1 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
2 مدامم مست می دارد نسیم جعد گیسویت
3 سحرگاهان که مخمور شبانه
4 ای پیک راستان خبر یار ما بگو
5 خسروا گوی فلک در خم چوگان تو باد
6 نکته ای دلکش بگویم خال آن مه رو ببین
7 آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
8 خم زلف تو دام کفر و دین است
9 هاتفی از گوشه میخانه دوش
10 غلام نرگس مست تو تاجدارانند

 » بیشتر بخوانید...
 کيست آن کآهوی مشکين مرا رام کند
 برای نتوانستن
 چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون
 دردیدهً من بسکه هوس انگیزی
 ای چشم و چراغ شهریاری
 برو جايی که کر و فر نباشد
 کی با ما؟
 تلخی نکند شیرین ذقنم
 مرا هر دم همی گویی که برگو قطعه شیرین
 ارکان گهرست و ما نگاریم هم

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
لله حمد معترف غایه النعم
آن خوش خبر کجاست که این فتح مژده داد
تا جان فشانمش چو زر و سیم در قدم
از بازگشت شاه در این طرفه منزل است
آهنگ خصم او به سراپرده عدم
پیمان شکن هرآینه گردد شکسته حال
ان العهود عند ملیک النهی ذمم
می جست از سحاب امل رحمتی ولی
جز دیده اش معاینه بیرون نداد نم
در نیل غم فتاد سپهرش به طنز گفت
ان قد ندمت و ما ینفع الندم
ساقی چو یار مه رخ و از اهل راز بود
حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *