+ - x
 » از همین شاعر
1 دیدم به خواب دوش که ماهی برآمدی
2 آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت
3 سلام الله ما کر اللیالی
4 دوش سودای رخش گفتم ز سر بیرون کنم
5 سحر بلبل حکایت با صبا کرد
6 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
7 روزه یک سو شد و عید آمد و دل ها برخاست
8 غم زمانه که هیچش کران نمی بینم
9 کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
10 سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش

 » بیشتر بخوانید...
 شهر خوابیده
 دل از امید، خم از می، لب از ترانه تهیست
 من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو
 در نان من چه ریخته بودی نمك حرام!
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 خنده از لطفت حکایت می کند
 خیک دل ما مشک تن ما
 بار دگر آن مست ببازار در آمد
 تموز ما چه غریبانه و چه سرد گذشت

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام
و از خدا دولت این غم به دعا خواسته ام
عاشق و رند و نظربازم و می گویم فاش
تا بدانی که به چندین هنر آراسته ام
شرمم از خرقه آلوده خود می آید
که بر او وصله به صد شعبده پیراسته ام
خوش بسوز از غمش ای شمع که اینک من نیز
هم بدین کار کمربسته و برخاسته ام
با چنین حیرتم از دست بشد صرفه کار
در غم افزوده ام آنچ از دل و جان کاسته ام
همچو حافظ به خرابات روم جامه قبا
بو که در بر کشد آن دلبر نوخاسته ام


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *