+ - x
 » از همین شاعر
1 نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
2 کنون که می دمد از بوستان نسیم بهشت
3 ز در درآ و شبستان ما منور کن
4 بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
5 گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد
6 چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
7 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
8 مردم دیده ما جز به رخت ناظر نیست
9 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
10 نقد صوفی نه همه صافی بی غش باشد

 » بیشتر بخوانید...
 ای ساقی خوش اندام جام وفا بیاور
 صرف کردم عمر خود را در غزلسراييها
 ای همه خوبی تو را پس تو کرایی که را
 تا چند اسیر عقل هر روزه شویم
 شبانه
 هیچ خمری بی خماری دیده ای
 حرام گشت از این پس فغان و غمخواری
 چون چرخ بکام یک خردمند نگشت
 نیل را بگو...
 حسن خدایی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل
سبزپوشان خطت بر گرد لب
همچو مورانند گرد سلسبیل
ناوک چشم تو در هر گوشه ای
همچو من افتاده دارد صد قتیل
یا رب این آتش که در جان من است
سرد کن زان سان که کردی بر خلیل
من نمی یابم مجال ای دوستان
گر چه دارد او جمالی بس جمیل
پای ما لنگ است و منزل بس دراز
دست ما کوتاه و خرما بر نخیل
حافظ از سرپنجه عشق نگار
همچو مور افتاده شد در پای پیل
شاه عالم را بقا و عز و ناز
باد و هر چیزی که باشد زین قبیل


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *