+ - x
 » از همین شاعر
1 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
2 عید است و آخر گل و یاران در انتظار
3 سحرگه ره روی در سرزمینی
4 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
5 دردم از یار است و درمان نیز هم
6 گر می فروش حاجت رندان روا کند
7 سال ها پیروی مذهب رندان کردم
8 همای اوج سعادت به دام ما افتد
9 صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
10 به ملازمان سلطان که رساند این دعا را

 » بیشتر بخوانید...
 صبا تو نکهت آن زلف مشک بو داری
 گر گمشدگان روزگاریم
 از آن فکر فلک پیما چه حاصل؟
 ياد دورانی که از يادی دلم بيتاب بود
 هست اندر غم تو دلشده دانشمندی
 تا دل به چين کاکل يار آشيانه ساخت
 نزدیک توام مرا مبین دور
 روی من از روی تو دارد صد روشنی
 راه گم کرده و با رویی چو ماه آمده ای
 ای هوس عشق تو کرده جهان را زبون

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

شممت روح وداد و شمت برق وصال
بیا که بوی تو را میرم ای نسیم شمال
احادیا بجمال الحبیب قف و انزل
که نیست صبر جمیلم ز اشتیاق جمال
حکایت شب هجران فروگذاشته به
به شکر آن که برافکند پرده روز وصال
بیا که پرده گلریز هفت خانه چشم
کشیده ایم به تحریر کارگاه خیال
چو یار بر سر صلح است و عذر می طلبد
توان گذشت ز جور رقیب در همه حال
بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ
که کس مباد چو من در پی خیال محال
قتیل عشق تو شد حافظ غریب ولی
به خاک ما گذری کن که خون مات حلال


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *