+ - x
 » از همین شاعر
1 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
2 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
3 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
4 ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
5 مسلمانان مرا وقتی دلی بود
6 حسن تو همیشه در فزون باد
7 از خون دل نوشتم نزدیک دوست نامه
8 که برد به نزد شاهان ز من گدا پیامی
9 حاشا که من به موسم گل ترک می کنم
10 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

 » بیشتر بخوانید...
 ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
 اتاک عید وصال فلا تذق حزنا
 بیست و چهارم
 بر چرخ فلک هیچ کسی چیر نشد
 فقیرم ساز و سامانم نگاهی است
 جانی که ز نور مصطفی زاد
 پرسید کسی که ره کدامست
 آن را که به صحرای علل تاخته اند
 بهار
 آواره تر از باد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می زنی به شمشیرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *