+ - x
 » از همین شاعر
1 روز وصل دوستداران یاد باد
2 آن کس که به دست جام دارد
3 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
4 شممت روح وداد و شمت برق وصال
5 مرا می بینی و هر دم زیادت می کنی دردم
6 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
7 نماز شام غریبان چو گریه آغازم
8 ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد
9 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
10 حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

 » بیشتر بخوانید...
 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
 همنفسی
 بزم و شراب لعل و خرابات و کافری
 نک ماه رجب آمد تا ماه عجب بیند
 از دوست داشتن
 چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
 شکار بوی ارچه
 باغ
 بی تو ای سرو روان با گل و گلشن چه کنم
 لحظه های خموش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
مرا امید وصال تو زنده می دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لان روحی قد طاب ان یکون فداک
عنان مپیچ که گر می زنی به شمشیرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *