+ - x
 » از همین شاعر
1 ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
2 گلبن عشق تو بی خار آمدست
3 حسن را از وفا چه آزارست
4 ای غارت عشق تو جهانها
5 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
6 تا دل مسکین من در کار تست
7 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
8 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
9 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
10 پایم از عشق تو در سنگ آمدست

 » بیشتر بخوانید...
 من جز احد صمد نخواهم
 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
 نشسته ای سر سنگی
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 در دبستان بهر تحصيليم ما
 ای که تو عشاق را همچو شکر می کشی
 در گلشن زندگی به جز خار نبود
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 به آب روشن می عارفی طهارت کرد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
دردا که نیستت خبر از روزگار ما
در کار تو ز دست زمانه غمی شدم
ای چون زمانه بد، نظری کن به کار ما
بر آسمان رسد ز فراق تو هر شبی
فریاد و نالهای دل زار زار ما
دردا و حسرتا که بجز بار غم نماند
با ما به یادگاری از آن روزگار ما
بودیم بر کنار ز تیمار روزگار
تا داشت روزگار ترا در کنار ما
آن شد که غمگسار غم ما تو بوده ای
امروز نیست جز غم تو غمگسار ما
آری به اختیار دل انوری نبود
دست قضا ببست در اختیار ما


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *