+ - x
 » از همین شاعر
1 ای غارت عشق تو جهانها
2 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
3 تا دل مسکین من در کار تست
4 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
5 پایم از عشق تو در سنگ آمدست
6 معشوقه به رنگ روزگارست
7 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
8 ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
9 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
10 خه خه به نام ایزد آن روی کیست یارب

 » بیشتر بخوانید...
 تا ديدۀ من بر رخت ای سيمبر افتاد
 چنان مستم چنان مستم من امروز
 به خاک تیره آخر خودسریها می برد ما را
 عشق در کفر کرد اظهاری
 چو غلام آفتابم هم از آفتاب گویم
 شعر و شراب
 بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم
 گر ندید آن شاد جان این گلستان را شاد چیست
 زان ازلی نور که پرورده اند
 خامی سوی پالیز جان آمد که تا خربز خورد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خه از کجات پرسم چونست روزگارت
ما را دو دیده باری خون شد در انتظارت
در آرزوی رویت دور از سعادت تو
پیچان و سوگوارم چون زلف تابدارت
ما را نگویی ای جان کاخر به چه عنایت
بیگانگی گرفتی از یار دوستدارت
ای جان و روشنایی به زین همی بباید
تو برکناری از ما، ما در میان کارت
با مات در نگیرد ماییم و نیم جانی
یا مرگ جان گزینم یا وصل خوشگوارت
گر بخت دست گیرد ور عمر پای دارد
یکبار دیگر ای جان گیریم در کنارت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *