+ - x
 » از همین شاعر
1 ای کرده خجل بتان چین را
2 ای به دیدهٔ دریغ خاک درت
3 جانا به جان رسید ز عشق تو کار ما
4 ز عشق تو نهانم آشکارست
5 تا دل مسکین من در کار تست
6 تا بود در عشق آن دلبر گرفتاری مرا
7 کارم ز غمت به جان رسیدست
8 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
9 رخت مه را رخ و فرزین نهادست
10 ای غارت عشق تو جهانها

 » بیشتر بخوانید...
 در ستایش های شمس الدین نباشم مفتتن
 ای پرده در پرده بنگر که چه ها کردی
 سیزدهم
 در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده
 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
 نفرین به زندگی که تو ماهی من آدمم
 آن دلبر من آمد بر من
 نعیم تو نه از آن است که سیر گردد جان
 یار مرا عارض و عذار نه این بود
 سرود مردی که تنها راه می رود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دل در آن یار دلاویز آویخت
فتنه اینست که آن یار انگیخت
دل و دین و می و عهد و قوت
رخت بر سر به یکی پای گریخت
دل من باز نمی یابد صبر
همه آفاق به غربال تو بیخت
ور نمی یابد آن سلسله موی
کار جانم به یکی موی آویخت
دل به سوی دل برفتم بر درش
چشمم از اشک بسی چشم آویخت
یار گلرخ چو مرا بار ندارد
گل عمرم همه از پای بریخت


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *