+ - x
 » از همین شاعر
1 ای کرده در جهان غم عشقت سمر مرا
2 خه از کجات پرسم چونست روزگارت
3 کارم ز غمت به جان رسیدست
4 پایم از عشق تو در سنگ آمدست
5 ای کرده خجل بتان چین را
6 خه خه به نام ایزد آن روی کیست یارب
7 جرمی ندارم بیش از این کز جان وفادارم ترا
8 ای از بنفشه ساخته گلبرگ را نقاب
9 گلبن عشق تو بی خار آمدست
10 رخت مه را رخ و فرزین نهادست

 » بیشتر بخوانید...
 ای کعبه دری باز به روی دل ما کن
 بیایید بیایید که گلزار دمیده ست
 بیا ای جان بیا ای جان بیا فریاد رس ما را
 ز دل نقش جمالت در نشی یار
 بی سخن باید شنیدن چون نگین نام مرا
 مستی و عاشقانه می گویی
 آخرین تیر ترکش آنچنان که می گویند
 زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا
 مرا خواندی ز در تو خستی از بام
 ای بار خدای پاک دانای قدیر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

رخت مه را رخ و فرزین نهادست
لبت بیجاده را صد ضربه دادست
چو رویت کی بود آن مه که هر مه
سه روز از مرکب خوبی پیادست
کجا دیدست بیجاده چنان خال
که فرزین بند نعلت را پیادست
ز مادر تا تو زادی کس ندیدست
که یک مادر مه و خورشید زادست
از این سنگین دلی با انوری بس
که بی تو سنگها بر دل نهادست


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *