+ - x
 » از همین شاعر
1 یا رب این شمع دل افروز ز کاشانه کیست
2 کنار آب و پای بید و طبع شعر و یاری خوش
3 گفتم ای سلطان خوبان رحم کن بر این غریب
4 صوفی بیا که آینه صافیست جام را
5 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
6 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
7 زبان خامه ندارد سر بیان فراق
8 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
9 حال دل با تو گفتنم هوس است
10 عاشق روی جوانی خوش نوخاسته ام

 » بیشتر بخوانید...
 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
 به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
 بخش هفتم
 من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
 جانا جمال روح بسی خوب و بافرست
 سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
 بر سرمای درون
 شبانه
 ای مرغ گیر دام نهانی نهاده ای
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *