+ - x
 » از همین شاعر
1 ای قبای پادشاهی راست بر بالای تو
2 عشقبازی و جوانی و شراب لعل فام
3 دل من در هوای روی فرخ
4 الا ای طوطی گویای اسرار
5 خط عذار یار که بگرفت ماه از او
6 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
7 کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد
8 آن شب قدری که گویند اهل خلوت امشب است
9 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
10 ای صبا نکهتی از کوی فلانی به من آر

 » بیشتر بخوانید...
 به تو بگویم
 گر تو تنگ آیی ز ما زوتر برون رو ای حریف
 كجاست عمر، صعود سریع اعداد است
 بیا ای آنک سلطان جمالی
 ای غایب از این محضر از مات سلام الله
 بگو از من به پرویزان این عصر
 شراب شعر چشمهای تو
 بهار من
 پیری دیدم به خانهٔ خماری
 تا کجا قصه کنم از دل رسوای خودم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می گزم و آه می کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *