+ - x
 » از همین شاعر
1 گر دست دهد خاک کف پای نگارم
2 مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
3 یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
4 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
5 شهریست پرظریفان و از هر طرف نگاری
6 روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
7 دل از من برد و روی از من نهان کرد
8 گفتند خلایق که تویی یوسف ثانی
9 مرا مهر سیه چشمان ز سر بیرون نخواهد شد
10 صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم

 » بیشتر بخوانید...
 گاویست در آسمان و نامش پروین
 بیستم
 اگر باده خوری باری ز دست دلبر ما خور
 جان منی جان منی جان من
 سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود
 اگر با تو نبودم
 این افعال كمكی برایت هیچ كاری نكرد
 سکوت من زیباست
 هر آن بیمار مسکین را که از حد رفت بیماری

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می گزم و آه می کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *