+ - x
 » از همین شاعر
1 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
2 چو سرو اگر بخرامی دمی به گلزاری
3 سحرگاهان که مخمور شبانه
4 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
5 سلامی چو بوی خوش آشنایی
6 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
7 ای خونبهای نافه چین خاک راه تو
8 شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
9 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
10 خوشا شیراز و وضع بی مثالش

 » بیشتر بخوانید...
 بشوق کوی تو ای مهوش عديم مثال
 دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
 باغ وحش
 روز است ای دو دیده در روزنم نظر کن
 عشق جز دولت و عنایت نیست
 رضیت بما قسم الله لی
 ز دلبرم که رساند نوازش قلمی
 در تو دو چشم وحشی، یک چهرۀ اناری
  ضرب تیشه بشکن بیستون را
 یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش
از بس که دست می گزم و آه می کشم
آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود
گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش
وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *