+ - x
 » از همین شاعر
1 مادر
2 زمین نخستین
3 کوچ و غربت
4 همصدایی
5 پنجره
6 حیله های رقصان
7 سوار نور
8 ابر سیاه جامه
9 گریه
10 دیار آخرین

 » بیشتر بخوانید...
 بیا و نعره بزن
 هوسی است در سر من که سر بشر ندارم
 در خون دلم رسید فتوی
 افسر سلطان گل پیدا شد از طرف چمن
 می گزید او آستین را شرمگین در آمدن
 در دایره سپهر ناپیدا غور
 بیا بشنو که من پیش و پس اسبت چرا گردم
 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
 به هستی انقطاعی نیست از سر سرگردانی را
 بگذر ز خواهشات رضاجوی يار باش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بایسته تر آنکه دست از امید بداریم
هنگامی که نومیدی سرنوشت محتوم ماست

چرا تردید؟
مرا به هزار سبب
تنها تو بسنده ای
تنها تو برای بستن تمامی روزنه ها!

شب بیگمان ماندنیست
این گونه که افق را به تیر بسته ای!
در ته شب ته مانده چشمان تست
که درمانده است.
هنگامی که ناجی را از سرزمین دست های خویش
تبعید کرده ای
و چنین تن به سکوت سپرده ای

تنها تو
به تنهایی
درد را بسنده ای

چرا شک؟

من به غریبانگی پروانه گک تنها
در پروازش به دور سنگ در صحرا
آشنایم

سنگ که آب نمیشود
تا خاک را با خورشید آشنا کند

بایسته تر آنکه
ساقه ها را بگذاری
تا بیهوایی را تجربه کنند

وقتی که هوایی را که به وام میگیری
خنثا تر است

- خاموشی؟
- نه ذهن تو باید صدا را به نشانه ها معنی کند
هزار زبان در شش جهت در سخن اند
- تیرگی؟
نه، بستن چشم تیره تر است

آتشی در آب
آتشی در خاک
آتشی در باد
آتشی در ابر در صدایند
صدایی در خاک
صدیی در آب
صدایی در باد
صدایی در ابر در سخن اند

دستانت را به لمس آتش
گوشهایت را به جشن آواز خوانی صدا ببر
یاس اگر دست از دامنت بدارد

آه امید چرا؟

21.03.2005


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *