+ - x
 » از همین شاعر
1 تردید
2 راز آفرینش
3 پنجره
4 دردنامه
5 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
6 پرستو
7 دیار آخرین
8 همصدایی
9 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
10 شهرزاد

 » بیشتر بخوانید...
 خوشی آخر بگو ای یار چونی
 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
 در را كه محكم بر رویت می بندی
 بار دیگر عزم رفتن کرده ای
 برو جايی که کر و فر نباشد
 ای نور افلاک و زمین چشم و چراغ غیب بین
 تنگنای زنده گی
 ثباتش ده که میر شش جهات است
 کجا شد عهد و پیمانی که می کردی نمی گویی
 رباعیات امروز

۱.۰
امتیاز: ۱.۰ | مجموع آراء: ۱

شهرزاد، ای قصه گوی روزگار
دیدی آخر شهر من هم
قصه شد
قصه یی از غصه های روزگار
شهر من را دیده بودی هیچ تو؟
شهر نه، آیینه بود
بازتاب اشتیاق عاشقی
عشق های بی غروب و امقی
ازدل بازار و كویش میدمید
چشم یاران قصه های آشنا
از نگاه شهر در خود میگشود
شهر نه، جانانه بود
واژه الفت- گیاه باغهاش
عشق- ابری در كبود سینه اش
قامت یاری- درخت سرو او
وه چه شهری، شهر زاد،
دست تا در آستانش میرسید
چون سب پر میشد از اندام شوق
سرزمین مهر ورزی های گرم
كوچه هایش ناشكیب از رفت و آمدهای شور
در میان صبحهای مست نور
شهرزاد، ای شهرزاد قصه گو!
با من از ویرانی كابل مگو
با من از كوچ عزیزانم مگو
از شكست لحظه های همدلی
در بساط آن بهارانم مگو
شهرزاد، آیینه ذهن مرا
از غبار تلخ، زنگاری مبند
تو نمای شهر را از من نگیر
گیرم اینك، شهر من هم
قصه شد
قصه شهر مرا بهر خدا
گر كه میگویی به لطف آغشته گو


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *