+ - x
 » از همین شاعر
1 سوار نور
2 کوچ و غربت
3 ساقه در بیهوایی
4 تکدرخت شرقی
5 آلیس
6 تبار من
7 سوگ سرود ۱
8 زمین برفی پاکم پر از جوانه شوم
9 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
10 دیار آخرین

 » بیشتر بخوانید...
 شعر قرن
 خیال
 مرا، امشب ببر از خویش تا، پندارهای دور
 ای ساقی خوش اندام جام وفا بیاور
 آیینه ها
 ایمان بر کفر تو ای شاه چه کس باشد
 صلا ای صوفیان کامروز باری
 به کوی میکده هر سالکی که ره دانست
 شاه ما باری برای کاهلان
 شيرين گذشت و خاک ورا باد می برد

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ایستاده ای
با وقار سنگ
در آستان باد!
با گرمترین لبخند در برابر نگاه من!

آیینه هایت را
در برابر سنگ ها بگذار
تا دلت را
از دستانت
گلایه نباشد
و عاشقانه هایت را بیاویز
بر آستانی
که باد
نگهبان لاله است!

نه جویباری تو
خدای را نه جویباری
که رودی
بریز
با صدایت مست
در گلوی هستی
رگ زمین را
پویایی معنی کن
در پایایی

هنوز
ته چشمانت
بهاری به نیاز
بیدار است
نیاز نازک همیاری
دو دستش رها
روی ساقه دستان من!
حس بهارینه
میخواهدم
راز ته چشمانت را بزییم
میخواهدم به نغمه نگاهت
بپیوندم

دختر نشاط
در ژرفای چشمت
نامم را
سرودی کرده است
روی سر انگشتانش
چراغ باور روشن
انحنای اندامش کوچه باغ وسوسه

میمانی!
با دختران روشن پندارت
در شب
فانوش دستهایت
پاسبانان مومن روشنایی
با وقار سنگ
در آستان باد!
با گرمترین نگاه
در آیینه ء چشمان من!

18.اکتوبر 2006-10-24


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *