+ - x
 » از همین شاعر
1 اسیر
2 زنده گی
3 تردید
4 تکدرخت شرقی
5 از آنسوی هستی
6 ساقه در بیهوایی
7 چگونه راه میدهی
8 در باغ
9 لیلی
10 شهرزاد

 » بیشتر بخوانید...
 چمن جز عشق تو کاری ندارد
 غزلسازم غزل می سازم هر رنگ
 گویند کسان بهشت با حور خوش است
 هر چند بی گه آیی بی گاه خیز مایی
 اگر الطاف شمس الدین بدیده برفتادستی
 حافظ
 دل آن باشد که آرامی ندارد
 من نمی گويم چنين کن يا چنان کار مرا
 زرگر آفتاب را بسته گاز می کنی
 بر گور بوسه ها

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

مگر دوباره
دسته گلی شوم
و پیراهن سفیدت
عروس!
که ما شدن را
تجربه کنی
تو که تلخابه ی تنهایی را
به تمام گریسته ای
بنشین، بانو
سفره سبز نگاهت را
پهن کن
و جفت رمیده را
با روشن ترین صدا
بخوان
نه دیگر از دستش داده ای بانو!
چلچله ها ی صدایت
از بهار همصدایی کوچیده اند
و ترس
دیوار های خانه ات را
رنگ زده است
آه بانو،
کاش وسوسه ی در پیراهن ات میشدم
تا دستهانش را
به سر زمین تنت فرا میخواندم
در تو
صدایی نیست دیگر
با نو!
عریانیی مطلق تنهایی
تنهایی مطلق عریانی تو بانو
شهزاده سوار بر اسب
رسید
و بی آنکه چشم بگشاید
و خواب دخترانه ات را
رونقی شود،
رفت

بنشین
بانو
روز را در دلهره ها
و شب را در بی صدایی هایت
گریه کن
در میان آمد و شد خورشید
دو تن
تباه میشوند
بانو آه بانو
کاش
..... میتوانستم.

13-08-05


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *