+ - x
 » از همین شاعر
1 آلیس
2 زنده گی
3 ابر سیاه جامه
4 چگونه راه میدهی
5 از آنسوی هستی
6 زچشم تو غزل عاشقانه می ریزد
7 گریه
8 در باغ
9 ساقه در بیهوایی
10 دیار آخرین

 » بیشتر بخوانید...
 محبت بسکه پر کرد از وفا جان و تن ما را
 ناگهان اندردویدم پیش وی
 ای دل ز شاه حوران یا قبله صبوران
 در ازدحام درد
 باز بهار می کشد زندگی از بهار من
 بگشای لب شیرین بازار شکر بشکن
 چو افتم من ز عشق دل به پای دلربای من
 ای رونق نوبهار برگو
 گیر لیورس
 یک چند به کودکی باستاد شدیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

زنی سوار آفتاب
می رسد
صدا زنید خاك های خفته را
و بشكنید واژه گان گفته را
زنی که می رسد ز ره
ز شب عبور كرده است
و مادر است
واژه گان تازه را

***
خمیده گشت آسمان
به زیر گام های او
كه می رسد سوار نور
و
تاج عشق
بر سرش
خبر دهید صبح های نادمیده را
سپیده های نارسیده را
كه می رسد سوار نور
زنی ز جنس آفتاب
كه مادر است
لحظه های پاك وحی را
رسالت بلند آفتاب چون نگین
میان تاج روشن اش در است




و فصل بسته گی قفل ها به سر رسید
خبر دهید خادمان
خسته را
حصار سنگی سكوت
فتح شد
به دست های كهكشانی زنی
و هدیه می دهد كنون
تمام صبح های پاك و شسته را
خبر دهید
باغ های درشكسته را
و خانه های بسته را
كه فصل بسته گی قفل
به سر رسید
زنی كه مادر است خاك و ابر را
به جای آفتاب بردمید
خبر دهید
شبروان
خسته را


11- 8- 1999
هالند


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *