+ - x
 » از همین شاعر
1 سوگ سرود ۲
2 ابر سیاه جامه
3 بیا که بی تو دلم از زمانه میگیرد
4 کوچ و غربت
5 مهمان یاد های توام در دوام شب
6 تردید
7 از آنسوی هستی
8 بی تو بسیار گریه کردم
9 زمین نخستین
10 سوار نور

 » بیشتر بخوانید...
 هرکجا تسلیم بندد بر میان شمشیر را
 خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم
 به حریفان بنشین خواب مرو
 به تن این جا به باطن در چه کاری
 برآنم تا که از تو دل بگیرم
 سوی آن سلطان خوبان الرحیل
 در پیشگاه هنر
 صبح چو آفتاب زد رایت روشناییی
 بیخود و سرشار چشم نیمخواب کیستم
 هزار جان مقدس هزار گوهر کانی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

به كجا سفر نمایم كه ببست غصه پایم
به جستجو چه گیرم كه نماند هیچ جایم

سفری به اوج دارم، نظری به عمق یارم
نه توان و تاب آرم ره اگر به خود گشایم

به خود ارنظركنم من، همه خود نهفته در تن
نه منم كه «خویش» روشن به خدا كه خود خدایم

همه زلال مهرم همه آبی سپهرم
همه روشنان مهرم، كه ملك كند ثنایم

چو به «من» اسیر مانم چه خموش و ناتوانم
كه زمین بود مكانم به كجا رسد صدایم

تو سفیر شهر نوری تو دلیل شعر و شوری!
تو همان شكوه دوری كه ترا غزل سرایم

تو زلال پاك آبی تو صفای ماهتابی
تو غزل نه ای كتابی تو مكن مكن رهایم

تو صداقت زمینی تو دیار آخرینی
ز تو گر رها شوم من به كجا سفر نمایم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *