+ - x
 » از همین شاعر
1 در باغ
2 گریه
3 آلیس
4 از آنسوی هستی
5 خلوت شاعرانه ام هوس است
6 سوگ سرود ۱
7 کوچ و غربت
8 زمین نخستین
9 لیلی
10 چگونه راه میدهی

 » بیشتر بخوانید...
 به حارسان نکوروی من خطاب کنید
 بازرهان خلق را از سر و از سرکشی
 یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست
 به دست هجر تو زارم تو نیز می دانی
 آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
 عابر، پتو بپوش زمستان هنوز هست
 ای دل نگویی چون شدی ور عشق روزافزون شدی
 از بهر مرغ خانه چون خانه ای بسازی
 دلدار من در باغ دی می گشت و می گفت ای چمن
 جاء الربیع و البطر زال الشتاء و الخطر

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

آتشی در روز ها روشن شده
شب به روی تیره گی خرمن شده

خرمن شب پاسبان دارد دریغ
نور دور شب چنان دامن شده

تا سیاهی لشکرآرایی کند
چشم ها تیر ونگه جوشن شده

دستها این دستهای پر دغا
مار های در دو سوی تن شده

چشم ها این چشمه ساران عقیم
دیدنی هادیده بی دیدن شده

شب زبان شعله دارد در دهن
همزبان و ذات اهریمن شده

وای من فانوس با دنیای شب
خود نماد خاص پیوستن شده

وای من فردوسی روشن روان
خانه ام تاریک و بی روزن شده

موی دخت پارسی را میکنند
زال هم با تو مگر دشمن شده؟

آتشی کزهر طرف روشن شده
بیخ سوزانِ ِِ گل و گلشن شده

آتش رسوایی و بد نامی است
رنگ تسلیمی جان و تن شده

***

من برون آیم ولی ققنوس سا
آتشی عشقی زمن روشن شده!

پارسی را بر فروزم بار بار
جان من دورش چو پیراهن شده

آه پیرطوس دستم را بگیر
دست من دست ترا مامن شده

***

هرطرف از عشق شب روشن شده
جان عاشق عشق را جوشن شده

06.08.2005


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *