+ - x
 » از همین شاعر
1 سرنوشت
2 استاده بود پیکر بودای بامیان
3 به پیشگاه مولانا
4 کبک
5 از سالهای توت و ابریشم
6 سنگ شکن
7 سوم عقرب
8 دلتنگی
9 نوروز
10 پرنده

 » بیشتر بخوانید...
 جهان تا از عدم بیرون کشیدند
 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
 سر مست الستم تو ميا در ره سيلاب
 بگو ای تازه رو، کم کن ملولی
 خضری که عمر ز آبت بکشد دراز گردد
 عشوۀ دشمن بخوردی عاقبت
 دوش خوابی دیده ام خود عاشقان را خواب کو
 حجلۀ زمین
 نان ماشینی
 ای دیده اگر کور نئی گور ببین

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

پاهایم را سر اطاعت از من نیست
گویی
راه نه آن بوده
که رفته ام!


ریگی در چشمم میخلد
گدازنده و
چکاوند!
بر خاکی می گذرم
اکنون
که از من نیست.
و گلبنانش را پنداری خارآیین
در سر است.


چه کسی سند قلب مرا
پاره پاره
مینگرد
تا بداند که روزگاری
چون شبنمی
برگ گلی را
آبرویی بوده ام
و زمینی را
بر تارک آسمان
که اعرابی، در استوای زمین
پیش از این
مطلع الشمس اش
می خواند.



و اکنون
بر چهار حدش:
مشرقی از ماران خون آشام
و مغربی از ترفند بازان مقدس
و شمالی از گهواره های کودکان بی سر
و جنوبی از ریگزارانی تشنه
جا گزیده اند.

اکنون؛
زمینم را
قبالهء سرنوشت مجعولیست
در دستانی
که صاحبش
پیدا نیست.


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *