+ - x
 » از همین شاعر
1 آزادگی
2 ترا یک مشت میخواهم
3 اغوا
4 شب
5 غزل بدخشان
6 پارسی
7 بوی خدا
8 فریاد
9 کارخانه ی ستم
10 بدخشانم

 » بیشتر بخوانید...
 بزن آن پرده دوشین که من امروز خموشم
 نا خورده شراب می خروشیم
 با غروب نگهش آمد و طوفانم کرد
 چه زهرآبی که در پیمانه اوست
 یا ملک المغرب والمشرق
 جام امید نظرگاه خمار است اینجا
 مرغی که ناگهانی در دام ما درآمد
 چون روزی و عمر بیش و کم نتوان کرد
 مرا چشمیست خون افشان ز دست آن کمان ابرو
 ای آنکه پیش حسنت حوری قدم دو آید

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیگر ز هر چه است ستمگر نشان مباد
در شهر نور سایه ای اهریمنان مباد

عمریست چشمه آیینه دار شفق شده
این صبح خیره باز نهان زاسمان مباد

عفریت دشت سبز مرا شوره زار ساخت
دگر بهار سنبله ها را خزان مباد

هستند اهل "تفرقه انداز و حكم ران"
این رسم ناستوده دگر در جهان مباد

گردن زدند هر چه سپیدار بود و سرو
این باغ را دگر ستم بی امان مباد

كشتند هر چه بود شبان را و پاسبان
كفتار را به گلهء ما پاسبان مباد

خنجر زدند حنجرهء عندلیب را
بر خواب گل زبان ذغن ترجمان مباد

عمریست شب به دیدهء خورشید خفته است
امید كم ز خاطر خورشیدیان مباد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *