+ - x
 » از همین شاعر
1  کاکه کیست
2 باور
3 شب
4 سرنوشت باغ
5 بدخشانم
6 مباد
7 اژدها
8 آزادگی
9 اغوا
10 فصل سبز شعر

 » بیشتر بخوانید...
 سر گرفته است کار من امروز
 ای همه منزل شده از تو ره بی رهه
 بر لب مدام باده مرد افگن خيال
 من دلق گرو کردم عریان خراباتم
 ای بگفته در دلم اسرارها
 مختار من
 با من ای عشق امتحان ها می کنی
 بس جهد می کردم که من آیینه نیکی شوم
 این طرفه آتشی که دمی برقرار نیست
 سال ها دفتر ما در گرو صهبا بود

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خدا را و بشر را تو عزیز
آشنای همه دلسوختگان
تو چه جادو داری
همه را قند و شکر می بخشی
آیه های طرب و حکمت و زیبایی و نور
همه آ ذینگر دنیای غزلهای تو اند
تو چنان معصومی
که به اعزاز تمام
«ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با «تویی»راه نشین بادهء مستانه زدند
ای پیام آور صلح
تو ز خود خواهی و خود رأیی و جنگ
بخدا بیزاری
تو چو خورشید زمان
از سر لطف و کرم می بخشی
بر دل سرد و شب غمزدگان گرمی و نور
تویی آن ساقی مست
که به مهمان در میکده ات
باده از جام حقیقت بخشی
تا بنوشند یکی جرعه و فریاد زنند:
« جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند»
ای امانت بر دوش
قامت نخل تو از حد زمان بیرون است
تو چنان در اوجی
« کاسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی فال بنام «تویی» دیوانه زدند»
ای عزیز همه گان
ای گذارشگر اسرار نهان خانهً غیب
عذر مارا بپذیر
کانچه در حد و سزاوار تو هست
نتوانیم ادا
به زبانی و بیانی که تو خود میگویی
"کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند"


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *