+ - x
 » از همین شاعر
1 مباد
2 فریاد
3 ترا یک مشت میخواهم
4 اغوا
5 اژدها
6 شب
7 باز سردار دگر را کشتند
8 پارسی
9 زمستان
10 کارخانه ی ستم

 » بیشتر بخوانید...
 شعر ناتمام
 دلت از آسمان برکن
 چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو
 عاشقان را جست و جو از خویش نیست
 گرم درآ و دم مده باده بیار ای صنم
 نشد دراین درسگاه عبرت به فهم چندین رساله پیدا
 سر راه غریبان خار روید
 توی که بدرقه باشی گهی گهی رهزن
 روز طرب است و سال شادی
 اول

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

ای خدا را و بشر را تو عزیز
آشنای همه دلسوختگان
تو چه جادو داری
همه را قند و شکر می بخشی
آیه های طرب و حکمت و زیبایی و نور
همه آ ذینگر دنیای غزلهای تو اند
تو چنان معصومی
که به اعزاز تمام
«ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با «تویی»راه نشین بادهء مستانه زدند
ای پیام آور صلح
تو ز خود خواهی و خود رأیی و جنگ
بخدا بیزاری
تو چو خورشید زمان
از سر لطف و کرم می بخشی
بر دل سرد و شب غمزدگان گرمی و نور
تویی آن ساقی مست
که به مهمان در میکده ات
باده از جام حقیقت بخشی
تا بنوشند یکی جرعه و فریاد زنند:
« جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند»
ای امانت بر دوش
قامت نخل تو از حد زمان بیرون است
تو چنان در اوجی
« کاسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه ی فال بنام «تویی» دیوانه زدند»
ای عزیز همه گان
ای گذارشگر اسرار نهان خانهً غیب
عذر مارا بپذیر
کانچه در حد و سزاوار تو هست
نتوانیم ادا
به زبانی و بیانی که تو خود میگویی
"کس چو حافظ نگشود از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند"


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *