+ - x
 » از همین شاعر
1 زمستان
2 حافظ
3 باز سردار دگر را کشتند
4 باور
5 اژدها
6 شب
7  کاکه کیست
8 آزادگی
9 پارسی
10 اغوا

 » بیشتر بخوانید...
 احساس
 تا نازبوی خط ز لبت سر کشيده است
 بباد صبحدم شبنم بنالید
 دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش
 ما که باده ز دست یار خوریم
 نگارا، چرا قول دشمن شنیدی؟!
 شب شد ای خواجه ز کی آخر آن یار تو کو
 هله زیرک هله زیرک هله زیرک زوتر
 ز رویت دسته ی گل می توان کرد
 بنشسته ام من بر درت تا بوک بر جوشد وفا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

من از خود ملتی، کیشی، کتابی داوری دارم
من از خود رهبری، خضری
من از خود باوری دارم
کتابم عشق، خضرم عقل سالم، داورم وجدان
حقیقت رهبرم، نیکی طریقم، باورم انسان
شراب انتهور در جنت و آتش به عمق دوزخ من نیست
جهالت دوزخ و فردوس برینم خردمندیست
من آزادم
من آزادم
ز هر خیری و هر شری
ز هر دامی و هر بندی
به «انسان اقتدا» کردم که دانستم سزا، کردم
جهانی روشنی دارم بهار و گلشنی دارم
همه شبهام مهتابی
زمین خاطرم سبز،آسمان فکرتم آبی
حسادت را پذیرا نیست قلب بی تمنایم
که جز از مهر ننیوشم به جز بر عشق نگشایم
من از خود داوری دارم
من از خود باوری دارم


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *