+ - x
 » از همین شاعر
1 خوش آمد گل وز آن خوشتر نباشد
2 برنیامد از تمنای لبت کامم هنوز
3 واعظان کاین جلوه در محراب و منبر می کنند
4 ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی
5 همای اوج سعادت به دام ما افتد
6 سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
7 چراغ روی تو را شمع گشت پروانه
8 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
9 خیال نقش تو در کارگاه دیده کشیدم
10 سرم خوش است و به بانگ بلند می گویم

 » بیشتر بخوانید...
 همه بازان عجب ماندند در آهنگ پروازم
 خورشید به گل نهفت می نتوانم
 بسا کس اندوه فردا کشیدند
 سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زر
 به من نگر که منم مونس تو اندر گور
 ز بیداد نکورویان مریض بستر عشقم
 امشب، هرشب
 سی ام
 به شبنم صبح، این گلستان ، نشاند جوش غبار خود را
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست

۲.۰
امتیاز: ۲.۰ | مجموع آراء: ۱

شراب تلخ می خواهم که مردافکن بود زورش
که تا یک دم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش
مذاق حرص و آز ای دل بشو از تلخ و از شورش
بیاور می که نتوان شد ز مکر آسمان ایمن
به لعب زهره چنگی و مریخ سلحشورش
کمند صید بهرامی بیفکن جام جم بردار
که من پیمودم این صحرا نه بهرام است و نه گورش
بیا تا در می صافیت راز دهر بنمایم
به شرط آن که ننمایی به کج طبعان دل کورش
نظر کردن به درویشان منافی بزرگی نیست
سلیمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
کمان ابروی جانان نمی پیچد سر از حافظ
ولیکن خنده می آید بدین بازوی بی زورش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *