+ - x
 » از همین شاعر
1 سحر به بوی گلستان دمی شدم در باغ
2 شممت روح وداد و شمت برق وصال
3 دوش آگهی ز یار سفرکرده داد باد
4 عکس روی تو چو در آینه جام افتاد
5 بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد
6 اگر نه باده غم دل ز یاد ما ببرد
7 بشری اذ السلامه حلت بذی سلم
8 هر چند پیر و خسته دل و ناتوان شدم
9 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
10 خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم

 » بیشتر بخوانید...
 ههههههههه
 شبی در بهار
 اندر دل هر کس که از این عشق اثر نیست
 آمد آمد نگار پوشیده
 مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا
 بیا ساقی می ما را بگردان
 هان ای طبیب عاشقان سوداییی دیدی چو ما
 بیگاه شد، بیگاه شد، خورشید اندر چاه شد
 عشق بشر
 مرغ خانه با هما پر وا مکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بازآی و دل تنگ مرا مونس جان باش
وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده عشق فروشند
ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو آتش زدی ای عارف سالک
جهدی کن و سرحلقه رندان جهان باش
دلدار که گفتا به توام دل نگران است
گو می رسم اینک به سلامت نگران باش
خون شد دلم از حسرت آن لعل روان بخش
ای درج محبت به همان مهر و نشان باش
تا بر دلش از غصه غباری ننشیند
ای سیل سرشک از عقب نامه روان باش
حافظ که هوس می کندش جام جهان بین
گو در نظر آصف جمشید مکان باش


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *