+ - x
 » از همین شاعر
1 آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست
2 غلام نرگس مست تو تاجدارانند
3 به جان خواجه و حق قدیم و عهد درست
4 روز هجران و شب فرقت یار آخر شد
5 هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز
6 تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
7 با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
8 به سر جام جم آن گه نظر توانی کرد
9 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
10 ای دل ریش مرا با لب تو حق نمک

 » بیشتر بخوانید...
 آشپزخانه
 خودی را نشهٔ من عین هوش است
 بودن
 مرا به رندی و عشق آن فضول عیب کند
 شاعر، غزل بگو، که غزل خوان هنوز هست
 دل ما به دور رویت ز چمن فراغ دارد
 رنگ حنا بدست تو ای نوجوان خوشست
 جان و سر تو که بگو بی نفاق
 اين گنج پر از در که خدايی شده نامش
 ای تو خموش پرسخن چیست خبر بیا بگو

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
زین چمن سایه آن سرو روان ما را بس
من و همصحبتی اهل ریا دورم باد
از گرانان جهان رطل گران ما را بس
قصر فردوس به پاداش عمل می بخشند
ما که رندیم و گدا دیر مغان ما را بس
بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین
کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس
نقد بازار جهان بنگر و آزار جهان
گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس
یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم
دولت صحبت آن مونس جان ما را بس
از در خویش خدا را به بهشتم مفرست
که سر کوی تو از کون و مکان ما را بس
حافظ از مشرب قسمت گله ناانصافیست
طبع چون آب و غزل های روان ما را بس


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *