+ - x
 » از همین شاعر
1 آن کس که به دست جام دارد
2 در خرابات مغان گر گذر افتد بازم
3 در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست
4 در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
5 گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید
6 روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست
7 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
8 مقام امن و می بی غش و رفیق شفیق
9 تا ز میخانه و می نام و نشان خواهد بود
10 ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن

 » بیشتر بخوانید...
 چه دیدم خواب شب کامروز مستم
 چو با ما یار ما امروز جفتست
 امروز گزافی ده آن باده نابی را
 نه به شاخ گل نه به سرو چمن پبچیده ام
 ای در رخ تو پیدا انوار پادشاهی
 ای از کرم تو کار ما راست
 آن به که مرا تمکین نکنی
 می گفت چشم شوخش با طره سیاهش
 بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت
 ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

خیز و در کاسه زر آب طربناک انداز
پیشتر زان که شود کاسه سر خاک انداز
عاقبت منزل ما وادی خاموشان است
حالیا غلغله در گنبد افلاک انداز
چشم آلوده نظر از رخ جانان دور است
بر رخ او نظر از آینه پاک انداز
به سر سبز تو ای سرو که گر خاک شوم
ناز از سر بنه و سایه بر این خاک انداز
دل ما را که ز مار سر زلف تو بخست
از لب خود به شفاخانه تریاک انداز
ملک این مزرعه دانی که ثباتی ندهد
آتشی از جگر جام در املاک انداز
غسل در اشک زدم کاهل طریقت گویند
پاک شو اول و پس دیده بر آن پاک انداز
یا رب آن زاهد خودبین که بجز عیب ندید
دود آهیش در آیینه ادراک انداز
چون گل از نکهت او جامه قبا کن حافظ
وین قبا در ره آن قامت چالاک انداز


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *