+ - x
 » از همین شاعر
1 درد ما را نیست درمان الغیاث
2 بوی خوش تو هر که ز باد صبا شنید
3 سحرگه ره روی در سرزمینی
4 بر سر آنم که گر ز دست برآید
5 احمد الله علی معدله السلطان
6 دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
7 ساقی حدیث سرو و گل و لاله می رود
8 چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
9 شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
10 در نهانخانه عشرت صنمی خوش دارم

 » بیشتر بخوانید...
 منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم
 ببرد عقل و دلم را براق عشق معانی
 چو بی گه آمدی باری درآ مردانه ای ساقی
 شب شکستن فانوس
 ای قاعده مستان در همدگر افتادن
 دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش
 قید هستی نیست مانع خاطرآزاده را
 آخر کی شود از آن لقا سیر
 مانده شدم از گفتن تا تو بر ما مانی
 ای که لب تو چون شکر هان که قرابه نشکنی

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن
با بلبلان بی دل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *