+ - x
 » از همین شاعر
1 ز گریه مردم چشمم نشسته در خون است
2 بعد از این دست من و دامن آن سرو بلند
3 ای روی ماه منظر تو نوبهار حسن
4 می دمد صبح و کله بست سحاب
5 زهی خجسته زمانی که یار بازآید
6 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
7 سبت سلمی بصدغیها فؤادی
8 غلام نرگس مست تو تاجدارانند
9 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
10 من ترک عشق شاهد و ساغر نمی کنم

 » بیشتر بخوانید...
 هله هُشدار که در شهر دو سه طرّارند
 گر نرگس خون خوارش دربند امانستی
 ادب پیرایه نادان و داناست
 نگارا لباس قشنگ تو خوش
 قد کوتاه حقم را که دیدم
 نباشد یاد اسباب طرف وحشت گزینی را
 ز لقمه ای که بشد دیده تو را پرده
 گویند بهشت و حور و کوثر باشد
 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
 از اصل چو حورزاد باشیم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور
گلبانگ زد که چشم بد از روی گل به دور
ای گلبشکر آن که تویی پادشاه حسن
با بلبلان بی دل شیدا مکن غرور
از دست غیبت تو شکایت نمی کنم
تا نیست غیبتی نبود لذت حضور
گر دیگران به عیش و طرب خرمند و شاد
ما را غم نگار بود مایه سرور
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
ما را شرابخانه قصور است و یار حور
می خور به بانگ چنگ و مخور غصه ور کسی
گوید تو را که باده مخور گو هوالغفور
حافظ شکایت از غم هجران چه می کنی
در هجر وصل باشد و در ظلمت است نور


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *