+ - x
 » از همین شاعر
1 بر سر آنم که گر ز دست برآید
2 شنیده ام سخنی خوش که پیر کنعان گفت
3 دوش از مسجد سوی میخانه آمد پیر ما
4 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
5 مرحبا طایر فرخ پی فرخنده پیام
6 وقت را غنیمت دان آن قدر که بتوانی
7 راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد
8 دامن کشان همی شد در شرب زرکشیده
9 درد عشقی کشیده ام که مپرس
10 سحر چون خسرو خاور علم بر کوهساران زد

 » بیشتر بخوانید...
 بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری
 تنت زین جهان است و دل زان جهان
 چو عشق را هوس بوسه و کنار بود
 اشک عاشق دان تو چون منصور مژگانست دار
 حال خونین دلان که گوید باز
 ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم
 ز شهر فجر پیام آوری ظهور نکرد
 می وزد باد
 کسی چه شکر کند دولت تمنا را

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان بروم
تا زنم آب در میکده یک بار دگر
معرفت نیست در این قوم خدا را سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر مساعد شودم دایره چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طرهٔ طرار دگر
راز سربسته ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *