+ - x
 » از همین شاعر
1 اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
2 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
3 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
4 مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم
5 پیرانه سرم عشق جوانی به سر افتاد
6 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
7 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
8 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
9 صبح است و ژاله می چکد از ابر بهمنی
10 دیگر ز شاخ سرو سهی بلبل صبور

 » بیشتر بخوانید...
 هر شب که بود قاعده سفره نهادن
 اگر خواب آیدم امشب سزای ریش خود بیند
 من از عالم تو را تنها گزینم
 اگر چه باده فرح بخش و باد گل بیز است
 شبانه
 گفتم برای آنکه بماند حدیث من
 در دهر چو آواز گل تازه دهند
 تن مزن ای پسر خوش دم خوش کام بگو
 منم غريب و ز من سيم و زر نمی ماند
 وهم راحت صید الفت کرد مجنون مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

گر بود عمر به میخانه رسم بار دگر
بجز از خدمت رندان نکنم کار دگر
خرم آن روز که با دیده گریان بروم
تا زنم آب در میکده یک بار دگر
معرفت نیست در این قوم خدا را سببی
تا برم گوهر خود را به خریدار دگر
یار اگر رفت و حق صحبت دیرین نشناخت
حاش لله که روم من ز پی یار دگر
گر مساعد شودم دایره چرخ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگار دگر
عافیت می طلبد خاطرم ار بگذارند
غمزه شوخش و آن طرهٔ طرار دگر
راز سربسته ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سر بازار دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کندم قصد دل ریش به آزار دگر
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیار دگر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *