+ - x
 » از همین شاعر
1 آن که از سنبل او غالیه تابی دارد
2 ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه
3 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
4 صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت
5 ما شبی دست برآریم و دعایی بکنیم
6 دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
7 به حسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد
8 زین خوش رقم که بر گل رخسار می کشی
9 الا ای طوطی گویای اسرار
10 دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم

 » بیشتر بخوانید...
 زلیخاوار دیشب قصهء نیخانه می گفتم
 راز تو فاش می کنم صبر نماند بیش از این
 من آن ماهم که اندر لامکانم
 آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
 ای بی تو محال جان فزایی
 تورا چو یاد می کنم، جهان می شوم، خدا
 ای خواجه نمی بینی این روز قیامت را
 قصد جفاها نکنی ور بکنی با دل من
 گر ز تو بوسه ای خرد صد مه و مهر و مشتری
 آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

روی بنمای و وجود خودم از یاد ببر
خرمن سوختگان را همه گو باد ببر
ما چو دادیم دل و دیده به طوفان بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات
ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر
سینه گو شعله آتشکده فارس بکش
دیده گو آب رخ دجله بغداد ببر
دولت پیر مغان باد که باقی سهل است
دیگری گو برو و نام من از یاد ببر
سعی نابرده در این راه به جایی نرسی
مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر
روز مرگم نفسی وعده دیدار بده
وان گهم تا به لحد فارغ و آزاد ببر
دوش می گفت به مژگان درازت بکشم
یا رب از خاطرش اندیشه بیداد ببر
حافظ اندیشه کن از نازکی خاطر یار
برو از درگهش این ناله و فریاد ببر


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *