+ - x
 » از همین شاعر
1 روی تو کس ندید و هزارت رقیب هست
2 دوش می آمد و رخساره برافروخته بود
3 احمد الله علی معدله السلطان
4 سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
5 آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
6 ای که با سلسله زلف دراز آمده ای
7 اگر آن طایر قدسی ز درم بازآید
8 نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
9 دلم رمیده شد و غافلم من درویش
10 صوفی از پرتو می راز نهانی دانست

 » بیشتر بخوانید...
 چو گل هر دم به بویت جامه در تن
 از می بدن من مزید کیست که ساغر زده *
 بسر ز افسر تسليم افتخارم بس
 ای جهان را دلگشا اقبال عشق
 بباد صبحدم شبنم بنالید
 رشته های پولادین
 تو جام عشق را بستان و می رو
 برو خدا حافظ
 ای بمرده هر چه جان در پای او
 ای باغ همی دانی کز باد کی رقصانی

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

رسید مژده که آمد بهار و سبزه دمید
وظیفه گر برسد مصرفش گل است و نبید
صفیر مرغ برآمد بط شراب کجاست
فغان فتاد به بلبل نقاب گل که کشید
ز میوه های بهشتی چه ذوق دریابد
هر آن که سیب زنخدان شاهدی نگزید
مکن ز غصه شکایت که در طریق طلب
به راحتی نرسید آن که زحمتی نکشید
ز روی ساقی مه وش گلی بچین امروز
که گرد عارض بستان خط بنفشه دمید
چنان کرشمه ساقی دلم ز دست ببرد
که با کسی دگرم نیست برگ گفت و شنید
من این مرقع رنگین چو گل بخواهم سوخت
که پیر باده فروشش به جرعه ای نخرید
بهار می گذرد دادگسترا دریاب
که رفت موسم و حافظ هنوز می نچشید


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *