+ - x
 » از همین شاعر
1 بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
2 دمی با غم به سر بردن جهان یک سر نمی ارزد
3 چرا نه در پی عزم دیار خود باشم
4 دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد
5 یا رب آن آهوی مشکین به ختن بازرسان
6 کنون که بر کف گل جام باده صاف است
7 مرا عهدیست با جانان که تا جان در بدن دارم
8 هر آن که جانب اهل خدا نگه دارد
9 خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود
10 صوفی بیا که خرقه سالوس برکشیم

 » بیشتر بخوانید...
 بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستم
 کاندید شو! کاندید شو! آدم حسابت می کنم
 زهرآگین
 غدیر
 زندگی آخر سر آید بندگی در کار نیست
 گر کنم با این سر پرشور بالین سنگ را
 چه باشد ای برادر یک شب اگر نخسپی
 عاشق روی جان فزای توییم
 مرحبا ای جان باقی پادشاه کامیار
 شبنم جانست امشب نم رياحين مرا

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

بخت از دهان دوست نشانم نمی دهد
دولت خبر ز راز نهانم نمی دهد
از بهر بوسه ای ز لبش جان همی دهم
اینم همی ستاند و آنم نمی دهد
مردم در این فراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمی دهد
زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین
کان جا مجال بادوزانم نمی دهد
چندان که بر کنار چو پرگار می شدم
دوران چو نقطه ره به میانم نمی دهد
شکر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بدعهدی زمانه زمانم نمی دهد
گفتم روم به خواب و ببینم جمال دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمی دهد


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *