+ - x
 » از همین شاعر
1 هاتفی از گوشه میخانه دوش
2 شراب بی غش و ساقی خوش دو دام رهند
3 ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت
4 به غیر از آن که بشد دین و دانش از دستم
5 یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
6 گلعذاری ز گلستان جهان ما را بس
7 رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
8 کرشمه ای کن و بازار ساحری بشکن
9 هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
10 تو را که هر چه مراد است در جهان داری

 » بیشتر بخوانید...
 تو ز من ملول گشتی که من از تو ناشتابم
 دل چو بدید روی تو چون نظرش به جان بود
 هموطن
 ای دلبر سنگین دل و سیمین بدن من
 ای آتش خموش شده در میان دود
 خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن
 جوش زخمم داد سر در صبح محش رتیغ را
 از مرگ چه اندیشی چون جان بقا داری
 جانا بیار باده و بختم تمام کن
 ای سنایی عاشقان را درد باید درد کو

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۱

گر چه بر واعظ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا ورزد و سالوس مسلمان نشود
رندی آموز و کرم کن که نه چندان هنر است
حیوانی که ننوشد می و انسان نشود
گوهر پاک بباید که شود قابل فیض
ور نه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود
اسم اعظم بکند کار خود ای دل خوش باش
که به تلبیس و حیل دیو مسلمان نشود
عشق می ورزم و امید که این فن شریف
چون هنرهای دگر موجب حرمان نشود
دوش می گفت که فردا بدهم کام دلت
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
حسن خلقی ز خدا می طلبم خوی تو را
تا دگر خاطر ما از تو پریشان نشود
ذره را تا نبود همت عالی حافظ
طالب چشمه خورشید درخشان نشود


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *