+ - x
 » از همین شاعر
1 دیدی! زمانه خلوت ما را ز هم گسست
2 سرنوشت واژگون
3 باش خوشدل که دگر بار بهاران آمد
4 انتخاب
5 اعتماد
6 آرزوی رفته
7 ای یار بی تو زندگی عادت نمی شود
8 قتل عام
9 طعنۀ خنده
10 شاعر کنار پنجره تنها نشسته بود

 » بیشتر بخوانید...
 زبان خامه ندارد سر بیان فراق
 از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
 خواب پریشان و زکام و کابوس و غم عشق و نان و از این قبیل
 اگر امروز دلدارم درآید همچو دی خندان
 ای دل بی قرار من راست بگو چه گوهری
 ای تو چو خورشید و شه خاص من
 منه از کف چراغ آرزو را
 چه باشد گر چو عقل و جان نخسبی
 ای که دایم به خویش مغروری
 از بودنی ایدوست چه داری تیمار

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیگر تمام رابطه ها قتل عام شد
هر چی که بود بین من و تو تمام شد

دیگر هوای خستگی دل ز حد گذشت
صبح امید در رۀ بیهوده شام شد

آری، برای عاطفه ها ارزشی نماند
چون رشته ها گره به یکی تار خام شد

دل شد به حال نزع ز درد سکوت سرد
شاید نفس کشیدن من بند نام شد

1389/11/30


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *