+ - x
 » از همین شاعر
1 دیدی! زمانه خلوت ما را ز هم گسست
2 چرا
3 ای یار بی تو زندگی عادت نمی شود
4 باش خوشدل که دگر بار بهاران آمد
5 سکوت سرد و سیاه
6 اعتماد
7 همسفر درد
8 چی کنم تا که ز هر چیز دل آزاد شود
9 شاعر کنار پنجره تنها نشسته بود
10 انتخاب

 » بیشتر بخوانید...
 ز بانگ پست تو ای دل بلند گشت وجود
 فرهنگ آئین رزاقی بداند
 شد جادوی حرام و حق از جادوی بری
 باریکه راه سرنوشت
 ای مطرب این غزل گو کی یار توبه کردم
 مقام خلوت و یار و سماع و تو خفته
 روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن
 بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما
 طیب الله عیشکم لا وحش الله منکم
 نقدها را بود آیا که عیاری گیرند

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

دیگر تمام رابطه ها قتل عام شد
هر چی که بود بین من و تو تمام شد

دیگر هوای خستگی دل ز حد گذشت
صبح امید در رۀ بیهوده شام شد

آری، برای عاطفه ها ارزشی نماند
چون رشته ها گره به یکی تار خام شد

دل شد به حال نزع ز درد سکوت سرد
شاید نفس کشیدن من بند نام شد

1389/11/30


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *