+ - x
 » از همین شاعر
1 عشق چیست؟
2 انتظار
3 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
4 مادر
5 با یاد چشمهای تو
6 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
7 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
8 خداحافظ گل سوری
9 ملت من
10 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی

 » بیشتر بخوانید...
 گل بی رخ یار خوش نباشد
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 تو خود دانی که من بی تو عدم باشم عدم باشم
 می پرستم، جان سر پیمانه سودا می کنم
 ترکیب پیاله ای که درهم پیوست
 بر عاشقان فریضه بود جست و جوی دوست
 باده بده باد مده وز خودمان یاد مده
 دردنامه
 رفتی و ناله های دلم نا شنیده ماند
 چقدر با كلمات درنده ور بروم؟

۵.۰
امتیاز: ۵.۰ | مجموع آراء: ۵

ترا هر شام می بینم
كه از سوی دیاران غروب
از كشتزاران غریب و دور می آیی
و با خود دسته ای از خوشه های سبز ناز و بوسه می آری
ترا هر شام می بینم
كه با دریاچه های مهربان
دستان خویش
از خوشه های سبز
گورستان سرداران دوزخ را
بهار، آئینه می بندی
ترا هر شام می بینم
كه خورشید از فراز شانه هایت جلگه را بدرود می گوید
وخود، در آستان حسرت صبح دگر
یاقوت چشمش را
نگین تاج های كاج های جنگل بی سایه می سازد
ترا هر شام می بینم

كابل- 11 ثور 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *