+ - x
 » از همین شاعر
1 دو رباعی
2 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
3 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
4 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
5 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
6 آزادی
7 انتظار
8 گرد راه
9 خداحافظ گل سوری
10 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی

 » بیشتر بخوانید...
 دلا بسوز که سوز تو کارها بکند
 ساقیا ساقیا روا داری
 زندگی خار و خشت میخواهد
 بیا بیا که ز هجرت نه عقل ماند نه دین
 عاشقانی که باخبر میرند
 اینک آن جویی که چرخ سبز را گردان کند
 چو آمد روی مه رویم کی باشم من که باشم من
 شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد
 چو مرا به سوی زندان بکشید تن ز بالا
 بر قله ی کهسار، درختی برپاست

۳.۳
امتیاز: ۳.۳ | مجموع آراء: ۴

روزگاریست به من می گویی
(آسمان سقائیست
ابرها می بارند
بهار آمده است)
هیچ می دانی
من
با همه بی هنری
كه تو می انگاری
ناز باران و نوازشگری فصل اش را
بهتر از سبزه و گل می دانم؟
آنقدر هم كه تو پنداشته یی
من تنگ باور هر یاوه نیم
كو؟ كجاست؟
نه سرود چككیست
نه جرسكاری آهن پوشی
ناودان ها كه از آغاز زمستان خالیست

27- حمل 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *