+ - x
 » از همین شاعر
1 انتظار
2 گرد راه
3 من و دریچه ی من
4 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
5 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
6 خداحافظ گل سوری
7 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
8 در انتحار لحظه ها
9 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
10 درخت

 » بیشتر بخوانید...
 در بیصدایی
 افلاک که جز غم نفزایند دگر
 هله بحری شو و در رو مکن از دور نظاره
 ای مبدعی که سگ را بر شیر می فزایی
 دو گیتی را بخود باید کشیدن
 جلوهٔ او داد فرمان نگاه آیینه را
 از آتش ناپیدا دارم دل بریانی
 خط آوردی و ننوشتی برات مطلب ما را
 آن قصر که با چرخ همیزد پهلو
 من تاجر شمایم و كالاى من وفاست

۳.۳
امتیاز: ۳.۳ | مجموع آراء: ۴

روزگاریست به من می گویی
(آسمان سقائیست
ابرها می بارند
بهار آمده است)
هیچ می دانی
من
با همه بی هنری
كه تو می انگاری
ناز باران و نوازشگری فصل اش را
بهتر از سبزه و گل می دانم؟
آنقدر هم كه تو پنداشته یی
من تنگ باور هر یاوه نیم
كو؟ كجاست؟
نه سرود چككیست
نه جرسكاری آهن پوشی
ناودان ها كه از آغاز زمستان خالیست

27- حمل 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *