+ - x
 » از همین شاعر
1 مادر
2 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
3 درخت
4 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
5 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
6 آزادی
7 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
8 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
9 با یاد چشمهای تو
10 انتظار

 » بیشتر بخوانید...
 دانی که چیست دولت دیدار یار دیدن
 شباهنگ
 تو جام عشق را بستان و می رو
 مقدر است که تا روح در بدن باشد
 عمریست تا من در طلب هر روز گامی می زنم
 تا چند حدیث پنج و چار ای ساقی
 ای برادر عاشقی را درد باید درد کو
 درد عشقی کشیده ام که مپرس
 می خور که فلک بهر هلاک من و تو
 از مرگ نترسم که مددکار من است

۳.۳
امتیاز: ۳.۳ | مجموع آراء: ۴

روزگاریست به من می گویی
(آسمان سقائیست
ابرها می بارند
بهار آمده است)
هیچ می دانی
من
با همه بی هنری
كه تو می انگاری
ناز باران و نوازشگری فصل اش را
بهتر از سبزه و گل می دانم؟
آنقدر هم كه تو پنداشته یی
من تنگ باور هر یاوه نیم
كو؟ كجاست؟
نه سرود چككیست
نه جرسكاری آهن پوشی
ناودان ها كه از آغاز زمستان خالیست

27- حمل 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *