+ - x
 » از همین شاعر
1 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
2 من و دریچه ی من
3 گریبان گیر جان خویشم از بسیار تنهایی
4 کسی از بستر گلهای سرخ آواز مى خواند
5 با یاد چشمهای تو
6 ملت من
7 من آن موج گرانبارم كه در دامن نمی گنجم
8 درخت
9 گرد راه
10 دریا

 » بیشتر بخوانید...
 درآمد در میان شهر آدم زفت سیلابی
 خوش کرد یاوری فلکت روز داوری
 لحظه ای قصه کنان، قصهٔ تبریز کنید
 جان ما را هر نفس بستان نو
 هرشب هوای كوچه ی دلدار میكنم
 بر پشت من از زمانه تو میاید
 یار خود را خواب دیدم ای برادر دوش من
 دگرباره چو مه کردیم خرمن
 هرگز نشد که فلسفه ها راحتم کنند
 زاهد اگر ز کوی تو يکبار بگذرد

۳.۳
امتیاز: ۳.۳ | مجموع آراء: ۴

روزگاریست به من می گویی
(آسمان سقائیست
ابرها می بارند
بهار آمده است)
هیچ می دانی
من
با همه بی هنری
كه تو می انگاری
ناز باران و نوازشگری فصل اش را
بهتر از سبزه و گل می دانم؟
آنقدر هم كه تو پنداشته یی
من تنگ باور هر یاوه نیم
كو؟ كجاست؟
نه سرود چككیست
نه جرسكاری آهن پوشی
ناودان ها كه از آغاز زمستان خالیست

27- حمل 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *