+ - x
 » از همین شاعر
1 آزادی
2 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
3 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
4 عشق چیست؟
5 خیال من یقین من
6 پارسی
7 گر فریبد مردم چشمم بیاری بارها
8 ملت من
9 انتظار
10 در انتحار لحظه ها

 » بیشتر بخوانید...
 تاقین
 ابر آمد و باز بر سر سبزه گریست
 مطرب و نوحه گر عاشق و شوریده خوش است
 دوست دارم که فقط در برت ای ماه باشم
 مده به دست فراقت دل مرا که نشاید
 حکیمیم طبیبیم ز بغداد رسیدیم
 ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی
 چه شد که بار دگر یاد آشنا کردی
 از لعل گذشتم لب دیدار گرفتم

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این ملت منست كه دستان خویش را
بر گرد آفتاب كمربند كرده است
این مشت های اوست كه می كوبد از یقین
دروازه های بسته ی تردید قرن را
ایمان بیاوردید!
تنها ترین پیامبر
اینك
ملتم
با آیه های خشم خدا قد كشیده است
این ملت منست كه تكرار می شود
با نام انسان
با واژه ی عشق
این اوست
اوست
اوست
كه شیپورهاش را
شیپورهای فتح پیام آشناش را
آورده در صدا
بیدار میكند
هشدار میدهد

كابل – 15 سنبله 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *