+ - x
 » از همین شاعر
1 ناودانها
2 عشق چیست؟
3 دو رباعی
4 خیال من یقین من
5 در انتحار لحظه ها
6 دریای عشق و موج گهرزاست پارسی
7 پارسی
8 مادر
9 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
10 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی

 » بیشتر بخوانید...
 چه شدی گر تو همچون من شدییی عاشق ای فتا
 انتظار
 کشتند بشر را که سیاست این است
 ای ساقیی که آن می احمر گرفته ای
 گفتی که: « در چه کاری؟ » با تو چه کار ماند؟
 شاه ما باری برای کاهلان
 دی بنواخت یار من بنده غم رسیده را
 صوفی نهاد دام و سر حقه باز کرد
 نقد مدرن
 خوی با ما کن و با بی خبران خوی مکن

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این ملت منست كه دستان خویش را
بر گرد آفتاب كمربند كرده است
این مشت های اوست كه می كوبد از یقین
دروازه های بسته ی تردید قرن را
ایمان بیاوردید!
تنها ترین پیامبر
اینك
ملتم
با آیه های خشم خدا قد كشیده است
این ملت منست كه تكرار می شود
با نام انسان
با واژه ی عشق
این اوست
اوست
اوست
كه شیپورهاش را
شیپورهای فتح پیام آشناش را
آورده در صدا
بیدار میكند
هشدار میدهد

كابل – 15 سنبله 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *