+ - x
 » از همین شاعر
1 انتظار
2 به هوای تازه ماند غزل من و غم من
3 با یاد چشمهای تو
4 اگر می شد که دردم را برايت گريه می کردم
5 دریا
6 درخت
7 تو چه موجود خدايی، تو چه دردی چه دوايی
8 سفر بخير برو
9 ملت من
10 خیال من یقین من

 » بیشتر بخوانید...
 آن روز دور نیست
 چون نداری تاب دانش چشم بگشا در صفات
 عصر بی فال
 گر به خوبی می بلافد لا نسلم لا نسلم
 آن چهره و پیشانی شد قبله حیرانی
 سرم را چُرت دربستی گرفته
 دو دست پاک خدا شست گیسوانم را
 به حق چشم خمار لطیف تابانت
 ساقیا برخیز و درده جام را
 آن یار ترش رو را این سوی کشانیدش

۰.۰
امتیاز: ۰.۰ | مجموع آراء: ۰

این ملت منست كه دستان خویش را
بر گرد آفتاب كمربند كرده است
این مشت های اوست كه می كوبد از یقین
دروازه های بسته ی تردید قرن را
ایمان بیاوردید!
تنها ترین پیامبر
اینك
ملتم
با آیه های خشم خدا قد كشیده است
این ملت منست كه تكرار می شود
با نام انسان
با واژه ی عشق
این اوست
اوست
اوست
كه شیپورهاش را
شیپورهای فتح پیام آشناش را
آورده در صدا
بیدار میكند
هشدار میدهد

كابل – 15 سنبله 1363


دیدگاه ها   پنهان نمودن

تا کنون دیدگاهی بر این سروده نوشته نشده است. برای نوشتن دیدگاه از فورم پایین استفاده نمایید.

 نام *
 سایت  
 پست الکترونیکی  
 *